تبلیغات
خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - اتفاق واقعی(حتما بخوانید)

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - اتفاق واقعی(حتما بخوانید)

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - اتفاق واقعی(حتما بخوانید) به خانه ی خودتان خوش آمدید...

سلام...سلامتی میاره....

امروز می خوام براتون چکیده ی اتفاقی رو که از مجله خوندم براتون بنویسم:

یه روزی یه پسری بوده که مامانش یه چشم داشت و بابا ش مرده بود...این پسره از اینکه مامانش یه چشم داشت همیشه ناراحت بود...مثلا یه روز این پسره دیر کرده بود و پس از گذشت ساعات طولانی به خونه نرسیده بود,مامانه که دلش واسه جگر گوشش تنگ شده بود ...میره مدرسه دنبال پسرش...

پسر:مامان تو اینجا چیکار می کنی؟مگه نگفتم نیا دنبالم....الان آبروم پیش دوستام میره....برو...از پیشم..

مادر:پسرم..دلم برات تنگ شده بود ..بیا بوست کنم و با هم بریم خونه..

پسر:برو من ازت متنفرم...

خلاصه که پسر به خاطر این کار مادر چند روزی باهاش قهر می کنه..و با خودش می گه کاش به جای پدرم,مادرم می مرد..من دوس ندارم مامانم یه چشم داشته باشه..

پسره تصمیم می گیره به طور مداوم درس بخونه تا دانشگاه قبول بشه و خودش پول دربیاره تا از از دست مادر یه چشمش راحت بشه...بالاخره پسره به مقام و ابهتی می رسه و مادر رو ترک می کنه و برای خودش همسری می گیره..

تا اینکه یه روز منشی شرکت پسره میگه:آقا یه خانم مسن یه چشم باشما کار دارن...

پسره تو ذهنش می گه:حتما مامانمه...الان اگه همسرم ببینه چی کار کنم...باید بهش بگم من تو رو نمی شناسم...من مادرم مرده...

مادره به زور وارد اتاق پسره می شه و میگه:پسرم !پس از مدت ها پیدات کردم...اوه

پسره:خانم من شما رو نمی شناسم...مادر من مرده

مادره:در حالیکه اشک رو چشاش پر شده بود میگه..اوه فرزندم حتما من اشتباه کردم...از راهی که اومده بود برمی گرده خونه اش

بالاخره به طور اتفاقی راه پسره به طرف خونه ی قدیمیشون می افته...با خودش می گه بذار یواشکی برم ببینم تو خونه چه خبره؟ میره تو و می بینه مامانش در حالیکه خیلی لاغر شده و در حال مرگه روی یکی از تختا دراز کشیده و یه نامه ای کنار تختش خودنمایی می کنه..

پسره دلش به درد می گیره  ونامه رو می خونه...تو نامه نوشته شده بود:

فرزندم از اینکه با یک چشم داشتن موجب شدم تو از من ناراحت بشی ...معذرت می خوام...فرزندم تو وقتی خیلی کوچک بودی .. تصادف کردی ..ویک چشمت را از دست دادی و من که تحمل یک چشم داشتن تو را نداشتم,چشم خودم را به تو هدیه دادم....

پسره با خوندن نامه از خودش متنفر میشه... وسخت به آغوش مادر می پره و گریه و زاری می کنه...و مادر پس از چند پانیه می میره....

نتیجه ی اخلاقی:هیچ وقت زود قضاوت نکنیم....قدر پدر و مادرمان را بدانیم....


برچسب ها: مادر، قضاوت،

تاریخ : چهارشنبه 5 خرداد 1389 | 08:14 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.