تبلیغات
خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - داستان کوتاه

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - داستان کوتاه

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - داستان کوتاه به خانه ی خودتان خوش آمدید...

سلام دوستای گلم...امروز با یه داستان کوتاه به پذیرایی تون اومدم...

 تكرار زمانه

مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم...

منتظر نظرات...شما گلان هستم...



تاریخ : جمعه 7 خرداد 1389 | 07:09 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.