تبلیغات
خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - داستان خواندنی

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - داستان خواندنی

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - داستان خواندنی به خانه ی خودتان خوش آمدید...

بوته ای از گل شببو  نثارتان بادددد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد , به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

منتظر نظرات شما دوستان قشنگم هستم....

 


برچسب ها: داستان، عشق، زیبایی،

تاریخ : دوشنبه 10 خرداد 1389 | 05:23 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.