تبلیغات
خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - مطالب دفتر دل

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - مطالب دفتر دل

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

به خانه ی خودتان خوش آمدید...

خدایا عاشق ترمان کن...السلام علیک یا حبیب قلوبنا - مطالب دفتر دل به خانه ی خودتان خوش آمدید...

سلام....خوشگلا....

بخونید ..تو زندگی تون استفاده کنین...

11: عروس و داماد در روز خواستگاری مضطرب و پرفشار هستند. توصیه می شود قبل از مراسک تکنیک تن آرایی را به کار گیرند.

12: عروس و داماد باید لباس گشاد و راحت بپوشند.

13: بسیار خوب است که دختر خانم قبل از آمدن میهمان ها برای پذیرایی کمی تمرین کند.

14: بهترین تکنیک این است که بعد از احوال پرسی خواستگار و خواستگاری شونده، چند لحظه سکوت سنگین پیش بیاید. و معمولاً مادر عروس خانم سکوت را می شکند و می گویند که خیلی خوش آمدید.

15: آقای داماد آینده و خانم عروس آینده بایستی خود را معرفی کنند.

16: خانواده داماد و خانواده عروس هر کدام جداگانه چند دقیقه ای در مورد خصویات فرزندان خود سخن می گویند.

17: بعد از معرفی می توان چیزی خورد باید نوشیدنی را آرام نوشید،جرعه جرعه و نه یکباره.

18: در مراسم خواستگاری نباید شیرینی بزرگ خورده شود. میوه های راحت الحلقوم باید مورد استفاده قرار گیرد.

19: بعد از تمام شدن صحبت ها لحظاتی سکوت برقرار می شود.

20: یک تا چهار هفته بعد می توان فرصت داشت که جواب را اعلام نمود یا تلفنی خبر داد. خانواده عروس خانم تلفن می زنند و می گویند که چه شده که خبری نشده و مسئولیت را به گردن طرف مقابل می اندازند.

21: در مرحله بعد بازدید صورت می گیرد و خانواده عروس به دیدن خانواده داماد می روند.

22: خواستگاری شونده باید آرام و با طمأنینه راه برود و آرام صحبت کند و آرام چیز بخورد و تعجیلی نداشته باشد. عجله عروس و خانواده اش علامت علاقه به راحت شدن از وضع فعلی و صورت گرفتن ازدواج است و علامت بسیار بدی است و داماد سالم در همین جا می تواند رابطه را قطع کند.

23:درجلسات دوم به بعدفقط بزرگترها حضوردارند ودخترخانم وآغاپسرحق شرکت ندارندوفرست می دهندکه تصمیمات لازم گرفته شود.

24: قدری از صحبتها در مورد مهریه، جهیزیه، اعتقادات و مراسم و خواسته های متقابل می باشد.

25: بعد از مراحل فوق مشاوره صورت می گیرد بهتر است بعد از مراسم عقد باشد و عاقد به خانه بیاید.

خوب این بخشم تموم شد.....منتظر حرفای قشنگتونم...


برچسب ها: خواستگاری، زوج، داماد، عروس،

تاریخ : پنجشنبه 13 خرداد 1389 | 07:56 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

سلام دوستای گلم.....مطالب زیر برگرفته از کتاب هدیه به زوج های جوان از حمید رضا شیرانی است..

امیدوارم که مفید واقع شده باشد...

1: بایستی خواستگار با خود گل ببرد، ترجیحاً گل صورتی رنگ ( علامت حیات، لذت و زندگی) و از یک نوع و به تعداد فرد مثلاً 9 ، 11 یا 13 در منزل عروس خانم روی یک میز کوچک گلدان با آب آماده باید باشد.

2: قبل از رفتن به خواستگاری و با ایجاد کافی برای خواستگاری شونده به او و خانواده اش اطلاع می دهیم.

3: هنگام خواستگاری فقط پدر و مادر و پسر با هم بروند ( یا جایگزین پدر و مادر و قیم پسر اینکار را در غیاب والدین انجام می دهند.)

4: خواستگاری حتماً‌باید بعد از ظهر باشد ( 7-4 بعد از ظهر).

5: لباس سنگین و محترمانه باید بر تن کرد. لباس آستین کوتاه، مدل های جلف و ترکیب رنگ های کودکانه علامت نفص عقل پسر و خانواده اوست.

6: اتاق انتخاب شده از طرف خانواده دختر باید کوچک و محدود باشد مثلاً 3*3 ( و مسافت راه رفتن تا حد امکان کوتاه شود.)

7: پدر و مادر یا جانشینان آنها حتماً باید در منزل باشند و عدم شرکت آنها علامت نوعی مقاومت است. حضور بچه ها کلاً ممنوع است.

8: هرگز نباید از شیرینی تر استفاده کرد و یک بشقاب کوچک شیرینی خشک نقلی روی میز یا محل پذیرایی قرار داده می شود و یک ظرف میوه قابل خوردن، به نحوی که بدون آب ریزی، کثیف شدن سر و صورت باشد نظیر نارنگی، کیوی، گیلاس، آلبالو، زردآلو و ... و نه میوه هایی نظیر انار، هندوانه، خربزه، پرتقال، گریپ فروت، آناناس، یک نوشیدنی مناسب فصل و فرهنگ نظیر چای، قهوه، شیر قهوه، نسکافه، آب میوه مثل آب پرتقال یا شربت معمولی نیز باید برای پذیرایی آماده باشد. دستمال برای تمیز کردن سر و صورت و دست ها، سطل زباله، وسایل قابل دسترس، نزدیک و جای راحت برای شستن لازم است.

9: عروس خانم آینده باید حتماً‌ برای دقایقی حضور پیدا کند و غیبت کامل او علامت بدی است.

10: خانه باید تر و تمییز باشد.

دوستای دوست داشتنی ام منتظر نظراتتونم...


برچسب ها: خواستگاری، عروس، داماد، زوج،

تاریخ : چهارشنبه 12 خرداد 1389 | 07:49 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

سلام دوستای قشنگم:

همین چند روز پیش بود داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم...می گفتم اوه می بینی چقدر زمان زود می گذره...

انگار همین دیروز بود که ما با هم برای اولین بار دوس شدیم...زیر بارون رفتیم...با هم درد دل کردیم...از هدفامون گفتیم...از شغلی که می خوایم داشته باشیم.....

اوه

اوه

خدا چه زود گذشت...

راستی شما هم از دوستای قدیمی تون یاد می کنین...؟

همین الان گوشی تلفنو بردارین و یادی از گذشته ها کنید..یاد دوستایی که روزای خوبی با هم داشتین....نتیجه رم به من بگین...منتظرم ها....بوس...

 

 


برچسب ها: دوستان، شادی، عشق،

تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1389 | 06:33 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

بوته ای از گل شببو  نثارتان بادددد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد , به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

منتظر نظرات شما دوستان قشنگم هستم....

 


برچسب ها: داستان، عشق، زیبایی،

تاریخ : دوشنبه 10 خرداد 1389 | 06:23 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

سلام دوستای گلم...امروز با یه داستان کوتاه به پذیرایی تون اومدم...

 تكرار زمانه

مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسید و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم...

منتظر نظرات...شما گلان هستم...



تاریخ : جمعه 7 خرداد 1389 | 08:09 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

سلام...سلامتی میاره....

امروز می خوام براتون چکیده ی اتفاقی رو که از مجله خوندم براتون بنویسم:

یه روزی یه پسری بوده که مامانش یه چشم داشت و بابا ش مرده بود...این پسره از اینکه مامانش یه چشم داشت همیشه ناراحت بود...مثلا یه روز این پسره دیر کرده بود و پس از گذشت ساعات طولانی به خونه نرسیده بود,مامانه که دلش واسه جگر گوشش تنگ شده بود ...میره مدرسه دنبال پسرش...

پسر:مامان تو اینجا چیکار می کنی؟مگه نگفتم نیا دنبالم....الان آبروم پیش دوستام میره....برو...از پیشم..

مادر:پسرم..دلم برات تنگ شده بود ..بیا بوست کنم و با هم بریم خونه..

پسر:برو من ازت متنفرم...

خلاصه که پسر به خاطر این کار مادر چند روزی باهاش قهر می کنه..و با خودش می گه کاش به جای پدرم,مادرم می مرد..من دوس ندارم مامانم یه چشم داشته باشه..

پسره تصمیم می گیره به طور مداوم درس بخونه تا دانشگاه قبول بشه و خودش پول دربیاره تا از از دست مادر یه چشمش راحت بشه...بالاخره پسره به مقام و ابهتی می رسه و مادر رو ترک می کنه و برای خودش همسری می گیره..

تا اینکه یه روز منشی شرکت پسره میگه:آقا یه خانم مسن یه چشم باشما کار دارن...

پسره تو ذهنش می گه:حتما مامانمه...الان اگه همسرم ببینه چی کار کنم...باید بهش بگم من تو رو نمی شناسم...من مادرم مرده...

مادره به زور وارد اتاق پسره می شه و میگه:پسرم !پس از مدت ها پیدات کردم...اوه

پسره:خانم من شما رو نمی شناسم...مادر من مرده

مادره:در حالیکه اشک رو چشاش پر شده بود میگه..اوه فرزندم حتما من اشتباه کردم...از راهی که اومده بود برمی گرده خونه اش

بالاخره به طور اتفاقی راه پسره به طرف خونه ی قدیمیشون می افته...با خودش می گه بذار یواشکی برم ببینم تو خونه چه خبره؟ میره تو و می بینه مامانش در حالیکه خیلی لاغر شده و در حال مرگه روی یکی از تختا دراز کشیده و یه نامه ای کنار تختش خودنمایی می کنه..

پسره دلش به درد می گیره  ونامه رو می خونه...تو نامه نوشته شده بود:

فرزندم از اینکه با یک چشم داشتن موجب شدم تو از من ناراحت بشی ...معذرت می خوام...فرزندم تو وقتی خیلی کوچک بودی .. تصادف کردی ..ویک چشمت را از دست دادی و من که تحمل یک چشم داشتن تو را نداشتم,چشم خودم را به تو هدیه دادم....

پسره با خوندن نامه از خودش متنفر میشه... وسخت به آغوش مادر می پره و گریه و زاری می کنه...و مادر پس از چند پانیه می میره....

نتیجه ی اخلاقی:هیچ وقت زود قضاوت نکنیم....قدر پدر و مادرمان را بدانیم....


برچسب ها: مادر، قضاوت،

تاریخ : چهارشنبه 5 خرداد 1389 | 08:14 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

سلامممممممممممممم........

نمی بخشمت...برو از جلوی چشم...یه کاری می کنم که بیای به پام بیفتی..

خیلی وقتا شده که دل آدم می شکنه... وقتی تموم وفاداری رو نسبت به دوستت انجام بدی اون وقت اون راحت دلتو بشکنه...

دل شکستن از دوستا و اینکه نتونیم اونا رو راحت ببخشیم چند تا دلیل داره:

1- خوبی که به دوستت کردی به خاطر دوستت بوده نه خدا!

2-خودت رو کامل به تمام معنا می دونی که هرگز اشتباهی رو انجام نمی دی!

3-انگیزه ی دوستت  رو از کاری کرده نمی دونی!

من دریچه ی قلبم را باز کردم..تا تمام کینه هایم را به فنا بسپارم...و با قلبی سرشار از نیکی و خوشحالی راحت بتوانم به اطرافیانم بخندم ونیکی کنم...

راه کار:

یه کاغذ و یه قلم بردار....توش بنویس..چون خدایم دوس دارد تو را ببخشم...تو را بخشیدم...هیچ لذتی بالاتر از بخشش نیست..

هر وقت کسی دلتو شکست ,بلافاصله کاغذو از جیبت درآر و نگاهش کن...

عالیه...

 دلت پاک باد....

منتظر حرفاتون هستم ها...

 


برچسب ها: ببخش، لذت،

تاریخ : دوشنبه 3 خرداد 1389 | 07:42 ق.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

هرچه می خواهد دل تنگت بگو....

واقعا هر چی تو دلمه....ته اش هست بگم؟یعنی تو صد در صد قابل اطمینانی؟؟

گاهی وقتا دلمون اون قدر می گیره که چیزی جز زنگ زدن به دوستا و حرف زدن و بیان مشکلاتمون ...ما رو آروم نمی کنه!!  ولی بعدش یک حس دوباره ما رو به نا آرامی سوق میده...(چرا گفتم...نره به یکی دیگه بگه...وقتی یه روز با هم دعوا کردیم نره به همه بگه)

نه گلم...به هر کسی نمیشه اطمینان کرد...

بعضی از رازا رو فقط باید خدا بدونه و خودت...

بعضی شون رو خانواده...

بعضی شون هم به دوستایی که سر بلند از امتحان در اومدند....

تکیه گاهت خدا باشد..که تکیه گاهی جز او سست است///

منتظر نظرات و حرفای دوس داشتنی تون هستم.

 

 


برچسب ها: راز .محرم .خودت،

تاریخ : پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات

هر رو. صبح که از خواب پامی شین ...بگین امروز بهترین روز زندگی من خوهد بود...بعدش یک تنفس عمیق ....باور کنین امروز یک ...روز زیبا برای شما خواهد بود...تا می تونین بگین و بخنیدین...خوش اخلاقی خیلی مهمه...

برنامه هم خیلی چیز خوبیه... قبل از خواب برنامه ی کارهای فردا رو بنویسین....

من یه دفتر خاطرات دارم توش همه چیزو نوشتم...شما چی کار دارین اتفاق می افته یا نه....فقط هدف رو بخواه ..تلاش کن...بهش می رسی...مطمئن باش....

شاید براتون جالب باشه...که من حتی برنامه ها ی 1تا5سال بعدم رو جکیده وار نوشتم و باور دارم که می رسم.....به نظر من باور خیلی مهمه.....

 


برچسب ها: تو بخواه و تلاش کن...،

تاریخ : پنجشنبه 26 فروردین 1389 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : دفتر دل | تجربه
تو این وبلاگ سعی می کنم اتفاق های مهم زندگیمو بنویسم...این وبلاگ دفتر خاطرات منه...بخونیشو برام نظر بدارین...منتظرم.

تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1389 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : دفتر دل | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 :: ... 2 3 4 5
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.